۲تاسوگلی




من هستم []



سلام

درس،دانشگاه،فشار عصبی دیگه وقتی برام نمیزاره بیام اینجا ،امشب كمی سرم خلوت بود رفتم به چند تا وبلاگ قدیمی سر زدم و حس نوشتن اومد سراغم و من رو تا اینجا كشوند.

زندگی همچنان داره با عجله پیش میره ،هیچ چیزی عوض نشده جز احساساتم كه كم كم داره یخ میزنه ،بی تفاوت و بی خیال...

هر هفته صبح روز شنبه ساعت 4 صبح با فحش دادن به شهری كه توش درس میخونم بیدار میشم و راهی دانشگاه می شم ،این ترم مجبور شدم با هر چی استاد گند تو دانشگامون هست كلاس بردارم و واقعا اگه تا آخر ترم كارم به امین آباد نكشه شانس آوردم...

امیدوارم نیمه ی دوم امسال اتفاقهایی كه منتظرشون هستم رخ بده...

چند شب پیش هم من و هم مونا دلمون گرفته بود و تصمیم گرفتیم بعد كلاس هامون بریم گشتی بزنیم توی اون شهر یكنواخت ویه چیزی هم بخوریم و بریم خونه ،رفتیم شام خوردیم،كلا منظره های جالبی از آدمهای مختلف دور و برمون بودن،یك طرف یه دختر خانم عاشق !به همراه دوست پسرشون نشسته بودند،فكر میكنم آخرین باری كه همدیگه رو دیده بودند زمان طفولیتشون بود ،من كه خودم معمولا كمی احساساتی هستم حالم داشت به هم میخورد حدود 1ساعتی كه ما اونجا بودیم این دوتا دست در دست هم ،چشم در چشم هم ،لبخند بر لب ، بدون هیچ گونه صحبت!!! واااااااااااااااای فكر كن غذاشون رو آوردند، پیتزا تبدیل به نون بربری بیات شد ولی دست بردار نبودند آخراش كه ما بلند شدیم دیدیم دوست دختره چشماش رو بسته و دوست پسره داره كف دستای دوست دخترش رو ماسا‍‍‍ژ میده!!!

یه طرف میز هم یه آقا و خانم با یه تیپ معمولی شامشون رو خوردند بعد رفتنشون با صحنه ی زیبایی مواجه شدیم كه باعث شد كلی علامت ! و؟ بالای سر ما و گارسونها به وجود بیاد(چون فقط ما بودیم كه سرمون به همه طرف میچرخید!!) ،سر میزشون لازانیا و پیتزایی كه بود كاملا دست نخورده بود !!! با هم یه دونه پیتزا خوردن و رفتن !!!

میز ما هم كه كلا سوژه شده بود با اون همه كتاب و جزوه و كیف روی میزوشیطنت هامون و سر به سر گارسونها گذاشتن (وقتی من و مونا با هم باشیم واسه خودمون شادیم(كه معمولا با هم هستیم))سرم به غذا خوردن گرم بود كه دیدم روی میز پر دوغ شد،مونا خانم یهو یاد بچگی هاش افتاد با،نی فوت میكنه توی لیوان پر از دوغ!!!

نمیدونم توی اون شهر غمگین اگه مونا نبود من چیكار می كردم مخصوصا این آخریا كه بدتر از قبل به من میگذره...

این فندق هم جا خوش كرده تو شیكم مامانش!!!

بر میگردم ولی كی ؟معلوم نیست...



نوشته شده توسط سوگلی کوچیکه در  چهارشنبه 22 آبان 1387 و ساعت 11:58 ب.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 30 آبان 1387 و ساعت 11:27 ب.ظ

() نظر
       




استفاده از فرصت ها [داستانک , ]



یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید !
مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود ، با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد .
وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند.
 


نوشته شده توسط سوگلی بزرگه در  سه شنبه 7 آبان 1387 و ساعت 11:29 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




تولد سوگلی []



دیروز تولد سوگلی کوچیکه بوده، البته جشن تولدش رو مجبور شدیم چند روز زودتر بگیریم . چون مامان و بابا باید به یک مسافرت چهار روزه میرفتن. سوگلی جون تولدت هزاران بار مبارک، انشاا... در این سال از زندگیت به قشنگ ترین آرزوهات برسی و از همه مهمتر فارغ التحصیل بشی میدونم که این یکی از خواسته هات توی این سال از زندگیته و...
خاله جونی تفلدت مبایک ( از طرف فندق)
آخه مامان فداش بشه به تولد این گوگولی هم چیزی نمونده، سوگلی بهش میگه فندق
از سال دیگه باید یه پس انداز گنده داشته باشیم چون چهار ماه پشت هم جشن تولد داریم از شهریور که منم، بعدش سوگلی، بعدش رضاجونی، بعدشم دخترنازنازی مون
خدایا به خاطر همه ی چیزهای خوبی که به ما عنایت کردی ممنونم


نوشته شده توسط سوگلی بزرگه در  شنبه 27 مهر 1387 و ساعت 05:14 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[حکایات , ]



امروز داشتم کتاب گلستان سعدی رو می خوندم  که تصمیم گرفتم هراز چند گاهی حکایتهای از این کتاب پر از درس و حکمت گلچین کنم و توی وبلاگ بذارم البته خوندنش یه کم مشکله باید خوب خوندش تا فهمید .

حکایت اول : هرگاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار، دست انابت بامید اجابت بدرگاه حق جل و علا بردارد ایزد تعالی در وی نظر نکند، بازش بخواند، باز اعراض کند، بازش به تضرع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید:

(( یا ملائکتی قداستحییت من عبدی و لیس له غیری فقد غفرت له ))

دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

  کرم بین و لطف خداوندگار        گنه بنده کرده است و او شرمسار              

    حکایت دوم : درویشی مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد حجاج یوسف را خبر کردند، بخواندش و گفت دعای خیری بر من بکن گفت خدایا جانش بستان، گفت از بهر خدا این چه دعا است. گفت این دعای خیر است ترا و جمله مسلمانان را

   ای زبردست زیر دست آزار              گرم تا کی بماند این بازار

   به چه کا آیدت جهانداری                مردنت به که مردم آزاری

حکایت سوم : یکی را از ملوک مرضی هایل بود، که اعادت ذکر آن ناکردن، اولی طایفه ی حکمای یونانی متفق شدند که مرین درد را دوایی نیست مگر زهره ی آدمی، بچندین صفت موصوف بفرمود طلب کردن ، دهقان پسری یافتند، بران صورت که حکیمان گفته بودند، پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانید و قاضی فتوا داد که خون یکی از رعیت ریختن، سلامت پادشه را، روا باشد.

جلاد قصد کرد، پسر سر سوی آسمان برآورد و تبسم کرد، ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت ناز فرزندان بر پدران و مادران باشدو دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند ، اکنون پدر و مادر به علت حطام دنیا مرا بخون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان، مصالح خویش اندر هلاک من همی بیند بجز خدای عزوجل پناهی نمی بینم.

 پیش که برآورم ز دستت فریاد    هم پیش تو از دست تو گر خواهم ،داد

سلطان را دل از این سخن بهم برآمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی ترست از خون بی گناهی ریختن، سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت

  همچنان در فکر آن بیتم که گفت        پیل بلنی بر لب دریای نیل

   زیر پایت گر بدانی حال مور           همچو حال تست زیر پای پیل

حکایت چهارم :  پادشاهی را شنیدم بکشتن اسیری اشارت کرد بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن ،که گفته اند

هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید

 وقت ضرورت چو نماید گریز        دست بگیرد سر شمشیر تیز

 اذا یئس الانسان طال لسانه       کسنورمغلوب یصول علی الکلب

ملک پرسید چه میگوید یکی از وزرا نیک محضر گفت ای خداوند همی گوید "والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس " ، ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزیر دیگر که ضد او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید، در حضرت پادشاهان جز براستی سخن گفتن، این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی ازین سخن درهم آورد و گفت دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی .

که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی، و خردمندان گفته اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز



نوشته شده توسط سوگلی بزرگه در  سه شنبه 9 مهر 1387 و ساعت 06:09 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 9 مهر 1387 و ساعت 05:09 ق.ظ

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

۲ تا سوگلی (94)
سوگلی بزرگه (10)
سوگلی کوچیکه (16)


موضوعات

نوشته ها و خاطرات ما (70)
حکایات (14)
ضرب المثل (8)
نکاتی برای زندگی بهتر (10)
داستانک (16)


 آرشیو

آبان 1387 (2)
مهر 1387 (2)
شهریور 1387 (3)
مرداد 1387 (1)
تیر 1387 (3)
خرداد 1387 (4)
اردیبهشت 1387 (5)
فروردین 1387 (5)
اسفند 1386 (4)
بهمن 1386 (6)
دی 1386 (6)
آذر 1386 (7)
آبان 1386 (3)
مهر 1386 (6)
شهریور 1386 (7)
مرداد 1386 (4)
بهمن 1385 (2)
دی 1385 (1)
آذر 1385 (2)
آبان 1385 (1)


صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...





لینكستان

  اینروز دات کام

  جام جم آنلاین





لینكدونی
یک پزشک (-)
قالب های نایت اسکین...! (-)
ویولت (-)
همه چیز و هیچ چیز (-)
یادداشت های یک دختر ترشیده (-)
سید رضا موسوی(موضوع های متنوع) (-)
سرگردان(وحید) (-)
هامون (-)
گیلاسی (-)
ملودی و شوشو (-)
آنجل(شعر ) (-)
نوید (دوباره برگشت!) (-)
گیاهان دارویی و معطر ایران (-)
بزرگترین سایت آشپزی ایران (-)
نوشته های امید (-)
عکس های دیجیتالی من(امیر) (-)
مرد بارانی (-)
حمیدو رومینا (-)
حسام خفن (-)
زگیل خان (-)
جوجو کوچولو (-)
سعید(باورانه) (-)
قاصدک (-)
رویا(دخترمشرقی) (-)
پیام(در انتظار دیدار طوبی) (-)
سوک سوک( پسر بازیگوش) (-)
داریوش(پسرباحال) (-)
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی